سلام
نمی دونم چرا این پست رو می نویسم ، چون دلم بد جوری گرفته بود، دیروز مادر جوانی رو دیدم که دست پسر بچه اش رو گرفته و بچه کوچولو شکلاتی در دست داره و با خیال راحت و دغدغه های کودکانه اش دست در دست مادر قدم میزنه، به ناگاه دیدم سه جوانک به دنبال مادر در حال حرکت هستند و دیدم که مادر گوشه ای از بازار ایستاد و تلفن خود را بیرون آورد و لبخندی که برایم گریه اور بود بر لب داشت، نمی دانم چه بگویم ، یا چه نگویم هر چه هست دو الت دارد، یا اینکه بگویم برو هوای خودت و خانواده ات را داشته باش و بیخیال چیزی که دیدی و یا اینکه دل کوچک ما هر لحظه چشم های گریه کننده آن بچه را به یاد میآورد که می گفت برویم خانه...
خدایاخود بر احوال ما آگاهی ، امروز با این دل نوشته فقط به اسمانت نگاه می کنم و چون معنی زندگی را با این تصاویر که دیده ام گــم کرده ام...
برچسب:
نویسنده: khalejoon